damla
دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...! دلتنگم...دلتنگ ِتو... اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...! امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی... امروز می خواهمت و تو نیستی... امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست... اما تو نیستی
damla
این که دلتنگ تو ام اقرار میخواهد مگر؟ این که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟ وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش دل بریدن وعدهی دیدار میخواهد مگر؟ با زبان بیزبانی بارها گفتی: برو! من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر
s-m
عمرمان چون چشم برهم زدنی می گذرد. گویی همین دیروز بود که زمستان آمد،اما چه زود گذشت. در انتظار بهار نشسته ایم. امروز هم چون برق و باد می گذرد و بهاری دیگر خواهد آمد. بگذار تا فرصت است قلبهایمان را از کینه پاک کنیم، دو رنگی و ریا را به کناری بگذاریم بهاری شویم.
damla
هوایت که به سرم می زند دیگر در هیچ هوایی، نمی توانم نفس بکشم! عجب نفس گیر است
damla
این روزها آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست که رخت های دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست
Alivazirisani
مأیوسم و هذیانی،حالم را تعریفی نیست و چشم براه حادثه ای،رفتن شاید آن اتفاق باشد....
damla
همه ی زمین واسمون حسودیشون میشد به عشقمون توگذاشتی رفتی وبازکردی دوراهی بینمون اونایی که حسرت عشق مادوتارومیخوردن حالا بیاببین چه جوری مارومیدن بهم نشون