
قاصدك خانه نداشت، غم كاشانه نداشت،هر كجا خانه او،دشت كاشانه او،نه كسي داشت كه دلتنگ شود، نه دلي داشت كه در بند شود،او نه دلبسته شب بو ها بود و نه دلداده زيبايي دشت او كه با دست نسيم ،او كه با زورق آب،به تماشاي بهاران مي رفت چه غم از ترك گلستانها داشت؟او كه با زمزمه آب و نسيم با صداي نفس نور و هوا مي خوابيد،چه خبر از غم انسانها داشت ..
عضو شوید
منم هر چی قابل خوردن باشه میخرم..هما فردا شب شام بیایم؟؟من زنگ زدم دوستامو خبر کردم برا فردا شب..
3 ساعت قبل....آیکن سوووووووووووووووووووووووووووت و الفراااااااار...
3 ساعت قبلوااااا هما منو ضایع نکن دوستامو برا شام دعوت کردم ابروم میره
3 ساعت قبل..آیکن دختر رهگذری که ماشین گرفت و در رفت...
3 ساعت قبلکجا در رفت من شامو از حلقومش میکشم بیرون...کور خونده...
3 ساعت قبل توسط mobi